کوچ همه جا کوچ است. چه در دنیای حقیقی باشد و چه در فضای مجازی. مقصودم این است که رسم خودش را دارد.
پرستوها، چلچله ها، مرغابی های وحشی وغازها، گوزن ها، و...همه به گونه ای کوچ دارند. همۀ آدم ها در ابتدا اهل کوچ بوده اند. من که به سهم خود، هیچ پروایی از پیشینۀ کوچ گری ایل و تبار گذشته ام در تاریخ دور این سرزمین ندارم. وصف و حال امثال مرا در این مقوله عبد الجبار کاکایی خوش سروده است:
من گل خودروی کوهستانی ام
اهل ایل بی سر و سامانی ام
ساقه ام در خاک این غربت سراست
با بلوط پیر اینجا آشناست
من هم از این سنگلاخ ساده ام
اهل این ایل غریب افتاده ام
اهل ییلاق و رحیل کوچ ها
آشنا با ردپای قوچ ها
باری؛ اینها همه را گفتم تا بگویم که در آغاز سال ۹۱ از این خانۀ کوچک و اجاره ای کوچیده ام. دوستانی که سال ها است بر این درگاه پذیرای درخشش چشمان و شیرینی قلمشان بوده ام - وتا همیشه سپاسگزارشان- اکنون باید "نگاه تازه" را نشانی جدید دنبال کنند و این دوستدار همارۀ خود را به دیداری تازه، دلگرم کنند.
به سراغ من اگر می آییـــــــــــد:
ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﻡ. ﺑﺎﺩ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﻧﻮﺭ ﭼﺮﺍﻍ ﻣﺎﺷﻴﻦ، ﺭﻭﯼ ﺟﺎﺩﻩﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻴﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻦ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻥ، ﺗﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ و ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺷﺖ ﻣﯽ ﻏﻠﻄﻨﺪ. ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﺎﻧت ﻣﻴﮕﺬﺭﺩ. ﺳﺮﻋﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﭼﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﮐﻮﻳﺮی ﺗﻨﺪﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ و ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺷﻦ ﺩﺷﻮﺍﺭ تر
.ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﺶ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎﯼ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻡ. به آسانی ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻑ ﺭﺍ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ. ﻓﻘﻂ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫد ﻣﯽ ﺷﻤﺎرﻡ. ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ که ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺖ. ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺩ ﺟﺎ ﻣﻴﮕﺬﺍﺭﺩ و ﻗﻬﺮ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺨﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﭼﻨﺎﺭ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ. ﻫﻤﻴﻦ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﭼﻪ ﺑﺮﻓﯽ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺸﻮﺩۀ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﺮﻑ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﻐﻞ ﻫﺎﯼ ﮔﺸﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ و ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺍﺯ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ، ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺭﺧﺸﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﮐﺸﺎﻧﻴﺪ. ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻫﺮﺍﺱ ﻳﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ را ﺩﺭ ﺣﺮﮐﺎﺗﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺩﻳﺪ. ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮏ و ﺭﻭﺷﻦ ﺣﺎﺷﻴﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. جاﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ و ﺑﺎﺭﻳﮑﺶ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﻑ ﻫﺎ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺧﻂ ﺗﻴﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﮔﻮﺩ ﺭﺍ با ﺟﺎﯼ ﮔﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﺟﺎﯼ ﭘﺎﯼ ﺍﻭ ﺳﺒﮏ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ؛ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺳﻴﻨﻪ ی ﺑﺮﻑ ﻫﺎ ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﻤﺘﺪ و ﭼﺮﺍﻍ ﺯﺩﻥ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺗﻨﺪ ﺭﻭﯼ از پشت سر، ﺩﺭ ﮔﻮﺵ و ﭼﺸﻤﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﻴﻨﺪ. ﭼﻪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ. ﮐﻤﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻴﮑﺸﻢ. ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺷﻦ ﻓﻀﺎی پیش رو ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻪ ﺭﻧﮓ ﻃﻼﻳﯽ ﺯﻳﺒﺎﻳﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﮔﻴﺎﻩ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺧﺎﮎ ﻣﯽ ﻏﻠﻄﺪ. ﺗﺎﻕ ﻫﺎ و ﮔﺰﻫﺎ ﺗﺎ ﮐﻤﺮ ﺧﻢ و ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﺍﮐﺎﻟﻴﭙﺘﻮﺱ ﻫﺎ هم ﺍﺩﺍﯼ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻴﺪ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﺑﺎﺩ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﻑ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﻧﻮﮎ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺷﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﺳﻔﻴﺪﻡ ﺭﺍ کمی ﺑﺎلا ﻣﯽ ﮐﺸﻢ. ﻟﺒﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺎﻧﻢ. ﺧﻂ ﻣﻪ ﺁﻟﻮﺩ ﻧﻔﺴﻢ، پنهاﻥ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﻳﻢ دارد ﺷﺎﻝ و ﻟﺒﻬﺎ ﻳﻢ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻳﺎﺩ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮔﺮﺩﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ ام ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭﺵ ﺑﺮﻑ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ. یادش به خیر باد! ﺭﻗﺺ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺭﻗﺺ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺑﺮﻑ.
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻗﺪﺭﯼ ﺩﺍﻍ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎی ماشین ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎلاست. بی اختیار ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺑﺮﻡ و ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﯼﻳﻘﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺷﻦ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. چراغ خیابان های خلوت شهر را می بینم. ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﻴﺴﺖ. ﺭﺍستی ﺳﺎﻋﺖ ﺻﻔﺮ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺍﺳﺖ
…شایع شده که فردا انتخابات است، و من میدانم که اینطور نیست...
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪ ﺷﺒﻬﺎﻳﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺁﺳﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﺷﺪ و ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺍﺑﺮ و ﻣﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﻢ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ دوست دارم ﮐﻪ ﻻﯼ ﮔﺮﺩﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﻪ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ و ﺯﻣﻴﻦ ﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ و ﺳﺤﺮﯼ ﺧﻴﺲ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، ﺧﻴﻠﯽ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﻴﮑﻨﻢ.
خودم می دانم ﺍﻳﻦ ﺗﻤﻨﺎﻫﺎ ﻧﺸﺎن ﺍﺯ ﺭﻭﺡ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﺍﺭﺩ. ﻧﺸﺎﻃﻢ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺩﻭ ﭼﻴﺰ ﺷﺪﻡ: ﻳﮑﯽ ﻣﻴﻬﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺫﻭﻕ ﺗﺮﻳﻦ و ﺑﺪ ﻓﻬﻢ ﺗﺮﻳﻦ و خشک و ﺧﺸﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ رجال ﺁﻥ ﺷﺪه اﻧﺪ و ﺩﻳﮕﺮﯼ ﻫﻢ ﻣﻴﻬﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺳﻴﺎﻫﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﯼ ﭘﻮﻝ و ﻳﺎ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﭙﮏ ﺯﺩﻩ ﻧﻤﯽ ﺍﻧﺪﻳﺸﻨﺪ. ﻣﺮﺩﺍﻧﺸﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﺎﺯ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻨﺪ در بهترین حالت ها ﺧﺸﮏ ﺍﻧﺪﻳﺸﺎﻧﯽ ﺑﯽ ﻣﻬﺮ ﺍﻧﺪ و ﺯﻧﺎﻧﺸﺎﻥ همه ﺗﺠﺴﻢ ﺗﺤﺠﺮ. خواه در ترکیب و ظاهر و خواه در ذهن و فکر. ﺩﺭ ﻫﺮ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ همین اند. ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺱ و ﭘﺰﺷﺎﻥ ﻓﺮﻳﻔﺘﻪ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺷﺪ.
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﮊﺳﺖ ﺗﺠﺪﺩ ﺑﺒﻴﻨﯽ ﺷﺎﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﺒﺎﺵ ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻬﻨﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻓﮑﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻏﺒﺎﺭ ﺳﺎﻟﻴﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻧﮑﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﺗﺮﺑﺖ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺣﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﭼﺎﺭﻟﺰ ﺩﻳﮑﻨﺰ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﻭﻳﺴﺘﻤﻴﻦ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻟﻨﺪﻧﯽ ﻫﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺯﻧﺎﻧﺸﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ "ﻋﺸﻖ" ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻨﺪ و "ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ" ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﺑﻴﺸﺎﻡ ﮔﺮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ. ﻧﻮﺭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺼﻮﻳﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ و ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﯽ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ی ﺗﺎﺭﻳﮏ ﺫﻫﻦ ﺷﺎﻥ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩﻫﺎ و ﺯﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻳﺎ ﺣﻮﺯﻩ ﺍﯼ، ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻳﺎ ﺷﻬﺮﯼ، ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻠﺸﻨﺪ ﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ…ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﻫﻨﮏ ﻧﺎﻣﻪ ی ﺫﻫﻨﺸﺎﻥ ﺗﺮﮐﻴﺒﯽ ﺍﺯ ﻭﺍﮊﻩ ی ﻏﻠﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯ "ﺯﻧﺪﮔﯽ" ﺍﺳﺖ:
ﭘﻮﻝ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﭘﺴﺖ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺷﻐﻞ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﭘﺰ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺳﮑﺲ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻋﺸﻖ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﮔﺮﺩﺵ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺩﺭﺱ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺳﻴﺎﺳﺖ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺩﺭﻭﻍ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
….ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ
و ﺧﻴﻠﯽ ﭼﻴﺰﻫﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﻣﻌﻨﺎﯼ "ﺯﻧﺪﮔﯽ " ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﺮ ﺗﺮﮐﻴﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺯﻳﺮ ﺍﺳﺖ:
ﺩﻳﻦ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻗﺮﺁﻥ و ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻏﺮﻳﺐ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﻬﻨﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ی ﺍﻳﻦ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺩﺍﺭﻡ "ﺯﻧﺪﻩ ﮔﯽ" ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻧﻪ "ﺯﻧﺪﮔﯽ". ﺗﻔﺎﻭﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ!؟ اصلا مهم نیست!
هنرمندان این سرزمین هم "هنر و زندگی" را به خوبی در نمایش ها و شوهای سیاسی این روزهای زمستانی و یخ زده تجربه می کنند و آوازش را می خوانند. علیرضا افتخاری هم ترانۀ "زندگی چیست" احمد ظاهر خوانندۀ افغانی که سال ها پیش مرده است رابه خوبی به لهجۀ ایرانی باز خوانی می کند. چه فرقی می کند! اصلا مهم نیست.
بروید و زنده گی تان را بکنید. ...اصلا این حرف ها مهم نیست!
آدمي هميشه خود را برتر از حيوانات انگاشته است. راستي اين غرور از کجا پيدا شده است؟ خدا در گوش آدمي چيزى گفته است؟ يا در کلاس مشترک یا امتحان مشترکي، آدم ها از حيوان ها پيشي گرفته اند؟
قابيل برادر خود را ستمگرانه کشت و اين کنش زشت همواره در قبيله انسان جارى گشت در حالي که هنوز چنين رسمي در جامعۀ حيوانات نيست، مگر در مزرعه حيوانات آقاى جونز. همان قابيل تيره بخت هم از کلاغي که زمين را براى پنهان کردن دانه اى مي شکافت اين نکته را آموخت که مي توان کشتۀ خود را در زمين پنهان کرد. مورچه اى همۀ پادشاهي سليمان را چيزى جز پايمال کردن مورچگان نديد و فرياد او در گوش سليمان نشست و او نميدانم که بر هوشيارى و بي باکى مورچه يا بر ناداني انسان بود که خوشدلانه خنديد.
انسان خيلي چيزهاى آموختني را اصلا از زبان خود نياموخته است. آنچه که آدمي در قالب زبان حيوانات فراگرفته و به همنوعانش آموخته است؛ کم نيست. از کليله و دمنه و منطق الطير شيخ عطار گرفته تا هزاران قصه کوتاه وبلند که بر زبان و دهان حيوانات نهاده اند تا بلکه آدميزاده را آدم تر کنند. از طوطياني بگيريد که مانند قطعۀ طوطى و بازرگان يا کبوتران همدل و متحد، راه آزادى را به انسان مي آموزند؛ به گونه اى که آدمي بي پرندۀ آزادى از تصوير گرى تابلوى آزادى انسان عاجز است.

شگفت انگيز تر اىن که آن زبان بسته هاى روزگار منبع بزرگ الهام شاعران و جوشش فکر و انديشه نويسندگان و نفوذ زبان واعظان و گويندگان بوده اند.
برای نمونه سعدی در غزل معروف "تن آدمی..." از دو گونه استعارۀ مثبت و منفی حیوانات برای تربیت و سلوک انسان کمک می گیرد:
به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد / که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد / همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت / به در آی تا ببینی طیران آدمیت
در روزهای اخیر -در این ماه دی که بی برف و بار گذشت- در سه مجلس (۱) به استعاره ای تمثیلی از حیوانات پرداخته ام و در آن باره سخن گفته ام. استعاره ای که در کلام امام سجاد(ع) برای بیان روابط فاسد در جامعۀ انسانی به کار گرفته شده است. در این استعاره مردم عصر حاکمیت بنی امیه به چند دسته تقسیم می شوند: گروهی حیوانات درنده و قدرتمند هستند که ضعیفان را می درند و بر آنان به زور حکم می رانند که اینان مردان قدرت و سیاست اند. گروهی گرگانی هستند در لباس انسان که جز دریدن و خوردن دیگران هدفی ندارند و اینان سرمایه اندوزان بازار اقتصاد و متکاثران شادخوارند. گروه دیگر روباهان حیله گر و نیرنگ باز که کلاه از سر خلق می ربایند و فکر مردم را تباه می کنند. اینان عالمان دنیا طلب و وابستگان به قدرت و تشنۀ مقام اند. دست آخر -و گروه آخر- رمه های گوسفندان اند که بندگان بی پناه خدا و همان توده های نیازمند جامعه اند که در حاکمیت شیران بی یال و کوپال و یا چنگال گرگان آدمخوار و یا تزویر روبهان مکار گرفتار آمده اند!
در همان نشست ها به استعاره ای دیگر هم اشاره رفت که در نسبت میان بندگان و خداوند به کار می رود و صد البته به آسیب های فراوانی در حوزۀ دین و دینداران و سیاست دینی انجامیده است؛ و آن استعارۀ "مولا و عبد" است. استعارۀ که هنوز بسیاری بر میزان تأثیر منفی آن بر فقه و سیاست دینی واقف نیستند. توضیح در این باره بماند برای وقت و فرصتی دیگر...
۱) این مجالس به یادبود چهلم حاج احمد کاظمی پدر بزرگ دوست فاضل و اخلاقی و خودساختۀ ما جناب دکتر ابوالبقاء و به دعوت ایشان صورت گرفت؛ در بیت الزهراء آن مرحوم. در ضمن یادآوری می کنم که مرحوم کاظمی مسجد امام حسن عسگری(ع) را در خیابان بهاران در منطقۀ صفائیه یزد بنا کرده بود که در سال پایان گرفتن و افتتاح مسجد دفتر عمر ایشان هم به نیکی به پایان رسید. روحش شاد. یکی از نشست های ما به یاد وی در آن مسجد برگزار شد.
پس از چهار شب منبر در حسینیه کوچک، کاهگلی و قدیمی سید الشهداء محلة فیروز آباد میبد، به دعوت آقای رشیدی که در موضوع گذری بر فعالیت ها و اقدامات دو چهرة بزرگ عاشورایی، زینب و امام سجاد(ع) سخن می گفتیم؛ نوبت به وعدة ما در شهر تفت رسید. دیشب در مسجد شاه ولی در مرکز تفت بر منبر نشستیم. مسجدی کهنه و میراثی زیبا بر جای مانده از دوران گذشته با درهای چوبی سالخورده و کاشی های فیروزه ای دلنشین و تاق هایی متشکل از تاق بزرگ زیر گنبد . تاق های کوچک در گرداگرد مسجد که خیره کنندگی خاص خود را داراست. دوست خوب ما جناب آقای مظفر اسباب دعوت و رفتن ما به این مجلس شده است. اصل جلسه برای یادبود یک شهید و برادر او برگزار شده است. به گمان من دومی هم اجری کم تر از آن شهید ندارد. زیرا او هم در راه تحصیل و زندگی در سفری به هند طی حادثه ای در گذشته است.
مسجد شاه ولی در کنار حسینیه شاه ولی قرار دارد. همان حسینیه ای که بزرگ ترین مراسم نخل برداری استان یزد در آن انجام می شود و بیشتر سال ها هم مثل امسال گزارش نخل برداری آن علاوه بر پخش مستقیم داخلی، روی آنتن شبکه های خارجی نیز به نمایش در می آید. در فضایی به این حد سنتی و حضور مردانی بیشتر کشاورز و کمتر نوگرا و طالب تغییر، برای خودم چندان جالب نمی نمود که در بارة موضوع تحریفات عاشورا حرف بزنم. دعوت کنندة ما دوست خوب و همخط و بیدار ما جناب مظفر بود. فرزند آقای حاج شیخ حسین مظفری که شیخی پسندیده و خوش حالت و دوست داشتنی است. آقای مظفر فقط خواهان جدی منبر رفتن ما در این مجلس بود، اما آقای ستاری که گویا برادر شهید سیلو بود و در برپایی مجلس نقش اصلی را داشت، در گفت و گویی از من می خواست تا در موضوع خرافه گرایی در عاشورا سخن بگویم. در ضمن نگرانی او را در نگاه به توانایی های خودم دریافته بودم و در طول تماس تلفنی با آقای ستاری خنده کنان تنها بله بله می گفتم. خنده ام از این بود که هم مرا نمی شناخت و هم آن چه را که از من می خواست و از نظر او مهم بود ولی برای من تا اندازه ای پیش پا افتاده می نمود. من حرف های مهم تری هم داشتم که نمی توانستم گفت و یا طرح آن ها را به مصلحت نمی دیدم. این حال عادی روزگار من شده است. آن چه را که می دانی و می خواهی، یا نمی توانی یا نمی گذارند که بگویی! من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش.
به هر صورت در چنان فضایی و شنوندگانی، به جای خرافات به تحریفات عاشورا پرداختم. با مقدمه ای در ضروت نگاه بانی دین و پالایش پیوسته آن و تلاش برای خالص مانی معارفش، بحث را آغاز کردم. به سنت گذشتة تاریخ در تحریف رسالت های بزرگ مردان خدا و انبیاء اشاره نمودم. روایات ملاحم و فتن را یاد آور شدم که پیامبر(ص) در آن ها بر وقوع تحریف در جامعه و امت اسلامی و متون دینی، مانند تاریخ گذشتگان از یهود و غیر آنان سخن می گوید و بر خطر تحریف و نقش تخریبی تحریف گران تأکید می کند. آن گاه به تاریخ تحریف شناسی عاشورا پرداختم و از کسانی چون محدث نوری صاحب مستدرک الوسائل در کتاب لؤلؤ و مرجان در شرایط پله اول و دوم منبری و روضه خوان؛ و کتاب الکبریت الاحمر و سپس شهید مطهری در تحریفات عاشورا به عنوان پیشگامان در این مسیر یاد کردم. پس از این مقدمه به تعریف تحریف پرداخته و گفتم که تحریف یعنی تغییر یک جریان سازنده و پویا به سوی مقصدی بیگانه و جدا از اهداف اصلی آن جریان. یا به عبارتی کوتاه تر؛ انحراف مسیر یک رسالت یا جنبش یا جریان پویا، برای از کار انداختن آن.
بر مبنای چنین تعریفی به خوبی می توان دریافت که نه همة آنچه را که به عنوان تحریف تا کنون بر شمرده اند می توان تحریف دانست و نه دامنة تحریف ها به همین حدود متوقف می ماند. در حقیقت از نگاه ما موضوع تحریفات عاشورا در مقایسه با نگاه کسانی چون استاد مطهری، عموم و خصوص من وجه است. پاره ای از تحریف ها هست که ما در فهرست تحریف عاشورا از آن ها نام می بریم ولی در آثار آنان جای نمی گیرد، هم چنین برخی تحریف ها که آنان ذکر کرده اند از نظر ما تحریف شمرده نمی شود. مثلا در نگاه ما گفتن هر دروغی در گزارش های تاریخی، تحریف به شمار نمی رود. بلکه تنها یک دروغ تاریخی است با همة ناهنجاری که یک دروغ دارد. دروغ در گزارش های تاریخی از نظر ما هنگامی تحریف شمرده می شود که به انگیزة تغییر مسیر یک جریان سازندة تاریخی ساخته و یا گفته و تکثیر بشود و یا حتا بدون وجود انگیزة تحریف، چنین اثری را در پی داشته باشد. هم چنان که گاهی نگفتن بخشی از یک گزارش تاریخی و حذف و سانسور آن به معنای تحریف آشکار تاریخ است در حالی که مورد اول در آثار عاشورا پژوهان همه جا در لیست تحریف جای می گیرد و به چوب تحریف زده می شود و مواردی از گروه دوم هیچ گاه مهر تحریف نمی خورند یا کمتر از داغ تحریف می سوزند.
با این حساب مثلا اگر دختری به نام رقیه برای کسی قابل اثبات تاریخی نباشد، ذکر آن نمی تواند تحریف تلقی شود زیرا در انحراف رسالت عاشورا تأثیری ندارد ولی یاد نکردن ومسکوت گذاشتن سخنان و اقدام های زنان همگام با کاروان عاشوایی امام حسین(ع) در مقتل های متعدد، به نوعی تحریف تاریخ به سود مذکر سازی آن است. تحریفی که نقش زنان را در تاریخ عاشورا برای قرن های پیاپی پنهان کرد. به همین شکل که در این نمونه دیده می شود من بر این باورم که تحریف عاشورا -یا به طور کلی تحریف تاریخ- را باید عمیق تر از چند دروغ یا تغییر ساده یا صرفا جعل چند گزارش، تصور کرد.
به همین منظور در دنبالة سخنان خود در دو سخنرانی مسجد شاه ولی تفت، به ذکر نمونه هایی از این نوع تحریف ها پرداختم. مانند: 1) تحریف مشهد و قیام گاه به مقتل؛ 2) مذکر سازی تاریخ عاشورا و پاک سازی نقش زنان یا پنهان و کم رنگ کردن آن مثل گزارش های تاریخی عاشورا در تاریخ طبری و مقتل خوارزمی بر خلاف تاریخ الفتوح ابن اعثم که تا حدودی نقش زنان و سخنان آنان را گزارش کرده است؛ 3) تحریف و تقلیل هدف آزاد سازی جامعه و گسترش آزادی و برابری که درنامه های اصحاب به امام حسین(ع) و پاسخ آن حضرت موجود است، به هدف مسیحی و تحریف شدة رسالت مسیح یعنی همان بخشش گناه و شفاعت وارونه؛ 4) گزارش منفرد و بی پایة تاریخ طبری از حملة امام حسین (ع) در راه مکه – کربلا به کاروان اموال دولتی که از جنوب به شام می رفت و مصادرة اموال آن؛ 5) جنگی کردن و خشن نمایی سیمای تاریخ عاشورا در تئاتر های آیینی یا همان تعزیه ها از دورة پدیدار شدن تعزیه به دخالت و خط دهی حکومت صفوی ها، که هنوز آثار زشت آن در جامعة شیعی باقی است. آخرین نمونة این خشونت پراکنی ها را امروز در ساختار سریال مختارنامه به خوبی می توان دید؛ 6) سیاسی کردن مطلق حرکت امام حسین(ع) با اینکه هدف امام تربیتی و اصلاحی است چنان که خود بارها از مدینه تا کربلا بیان کرده است، و بارها گفته است که او برای تربیت انسان و انسان سازی آمده است نه تصاحب قدرت؛ ....
در اینجا بد نیست به نوشتة یکی از تاریخ پژوهان معاصر اشاره کنم. او با همة آگاهی های خوبی که دارد باز هم گرفتار این آفت تحریف می شود و کشتار خشن نزدیک به 250 نفر از قاتلان کربلا در یک روز، توسط مختار با شکنجه های غیر قابل تصور را –با آن که شگفت زدگی اش را پنهان نمی تواند بکند- به گونه ای لازمة یک انقلاب می داند و در نهایت چنین می نویسد که مگر انقلاب بی کشتار می شود!؟
پی نوشت:
۱) از سه شنبه شب به مدت چهار شب دو منبر دارم. یکی در بیت الزهراء مرحوم کاظمی خیابان قیام کوچه حیدری و یکی هم در فیروزآباد اشکذر افتتاحیه ی حسینیه ۱۴ معصوم که اولی شب ها ساعت ۵۰/۷ تا ۴۰/۸ و فیروزآباد ساعت ۹ تا ۴۵/۹ خواهد بود. از روز چهار شنبه نیز به مدت سه شب در مسجد فاطمیه واقع در چهار راه فاطمیه یزد ساعت ۱۵/۶ تا ۷ منبر خواهم بود. به خواست خدا بحث تحریفات عاشورا را در مسجد فاطمیه ادامه خواهم داد.
۲) ثواب این مجلس ها هدیه ی من به روح بزرگ برادر بزرگترم روحانی شهید محمد رضا انصاری باد. اولین شهید انقلاب ۵۷ که در ۱۹ دی ماه ۱۳۵۶ با اصابت گلوله ستم بر قلب پاکش سر بر زانوی من در خیابان بهار قم در آستانه ی حضرت معصومه (س) به آسمان بلند شهیدان پیوست.
۳) با تلاش دختر خوب و فرزانه ام نرگس انصاری، (صاحب وبلاگ زاویه نگاه در لینکهای همین صفحه)و همت برادر عزیز و متعهد ما جناب آقای حاج محمود دانشیان، یک هزار (۱۰۰۰) جلد از کتاب چکیده ی حماسه غدیر استاد علامه محمد رضا حکیمی در چاپ دوم توسط انتشارات دلیل ما به یادبود پدر مرحومشان حاج محمد دانشیان تجدید چاپ شد تا در این مراسم به شرکت کنندگان اهداء شود. با این کار، به یاری خداوند سنت اهداء کتاب های خوب در شهر یزد رونق تازه ای به خود می گیرد.